![]() |
![]() |
|
| سوته دلان |
|
آرزويم اين است: ديدن اوج غرورت در صبح و رسيدن به همه رويايت من دعا خواهم كرد؛
روزهايت پر نور، شب تو مهتابي، دل تو صادق و صاف، رنگ باران باشد |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دهم دی 1386ساعت 10:39 توسط مژده |
|
|
همه ي مداد رنگي ها مشغول بودند... به جز مداد سفيد... هيچ كسي به او كار نمي داد... همه مي گفتند: "تو به هيچ دردي نمي خوری" يك شب كه مداد رنگي ها... توي سياهي كاغذ گم شده بودند... مداد سفيد تا صبح كار كرد... ماه كشيد... مهتاب كشيد... و آنقدر ستاره كشيد كه كوچك وكوچك و كوچك تر شد...
جاي خالي او... با هيچ رنگي پر نشد |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دهم دی 1386ساعت 10:26 توسط مژده |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه پنجم دی 1386ساعت 21:36 توسط مژده |
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه پنجم دی 1386ساعت 21:31 توسط مژده |
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه پنجم دی 1386ساعت 21:23 توسط مژده |
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه پنجم دی 1386ساعت 20:57 توسط مژده |
|
|
نه به ابر .. نه به آب ... نه به برگ... نه به این آبی آرام بلند... نه به این خلوت خاموش کبوترها نه به این آتش سوزنده که لغزیده به جام من به این جمله نمی اندیشم ... به تو می اندیشم... ای سراپا همه خوبی، به تو می اندیشم...همه وقت همه جا من به هر حال که باشم،به تو می اندیشم جای مهتاب به تاریکی شبها تو بتاب در رگ ساغر هستیتو بجوش... من همین یک نفس از جرعه ی جامم باقیست ... آخرین جرعه این جام تهی را تو بنوش |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهارم دی 1386ساعت 11:28 توسط مژده |
|
|
به تو می اندیشم
ای سرا پا همه خوبی تو بمان تو بخند من به هر حال که باشم ... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهارم دی 1386ساعت 9:19 توسط مژده |
|
|
تو به من خندیدی! و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه ی همسایه سیب را دزدیدم باغبان از پی من تند دوید سیب را دست تو دید غضب آلوده به من کرد نگاه سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک ... و تو رفتی وهنوز ... خش خش گام تو تکرار کنان میدهد آزارم غرق این پندارم که چرا باغچه ی کوچک ما سیب نداشت؟ |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهارم دی 1386ساعت 9:10 توسط مژده |
|
|
دلتنگی هایم را برای تو می نویسم .... تنها برای تو !!! امانه!دلتنگی هایم برای خودم وشادیهای اندکم از آن تو ... نمی گویم آنها را با هم تقسیم کنیم ...نه! شادیهایم آنقدرها نیست که بتوان تقسیم کرد...اصلا چرا اینهمه بنویسم... هر چی آرزوی خوبه مال تو هر چی که خاطره داریم مال من... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهارم دی 1386ساعت 8:27 توسط مژده |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| پیوندهای روزانه |
|
چشمهای بارونی دریا آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
دی 1386 |
| پیوندها |
|
صدای پای آب گروه مطالعات اجتماعی مرکز تربیت معلم بنت الهدی |
|
RSS
|